من و بزرگ شدن
سال نو مبارک پسرک من دیگه کوچولو نیست به گفته خودش وقتی روی صندلی کوچکش منشینه ،دیگه پاهاش به رمین میرسه تو خوشحالی و من... من صد البته خوشحالم...تو دیگه واقعا داری بزرگ میشی و من .. من دلم برای بغل کردنت تنگ میشه و میشه و میشه... و تو مٍل ماهی از بغلم لیز میخوری و دووم نمیاری که بغلت کنم... آخه تو بزرگ شدی... به من میگی :"مامانی 3 سالم شده..." پسرک زیبای من همین روزهای 3 سال پیش بود که تو درونم بودی و فقط من میدیدمت و من... همین 3 سال پیش بود که با تمام وجودم اعضای بدنت رو لمس میکردم... آخه هنور به دنیا نیومده بودی... و بعد... در 11 خرداد 90 نام مرا مادر گذاشتند... و چه دلنشین است ای...








